گاه و بیگاه

لغت نامه دهخدا

گاه و بیگاه. [ هَُ ] ( ق مرکب ) وقت و بیوقت. گاه و بیگه. پیوسته. دایم. همواره:
جز راست مگوی گاه و بیگاه
تا حاجت نایدت به سوکند.ناصرخسرو.براینسان بود یک هفته شهنشاه
بشادی و برامش گاه و بیگاه.( ویس و رامین ).من ز خدمت دمی نیاسودم
گاه و بیگاه در سفر بودم.سعدی ( گلستان ).حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه.حافظ.|| هیچ. اصلاً ( در جمله منفی ). گاه و بیگه. رجوع به گاه شود.

جمله سازی با گاه و بیگاه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فریبم خاطر خود گاه و بیگاه که باشد در دل سنگ توام راه

💡 ز خاصان پنج با او گاه و بیگاه ندیده هیچگه بیرون درگاه

💡 خرد هر چند پوید گاه و بیگاه نیابد جای جز بیرون درگاه

💡 مرا زیباست ناله گاه و بیگاه که یارم نیست از درد من آگاه

💡 نفس امّاره را ندانی چیست گاه و بیگاه همنشین تو کیست

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز