لغت نامه دهخدا
کناره جو. [ ک َ / ک ِ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) کناره جوی. کناره جوینده. گوشه گیر. که دوری گزیند:
دل را به کنار جوی بردیم
وز یار کناره جوی شستیم.خاقانی.بامی به کنار جوی می باید بود
وز غصه کناره جوی می باید بود.حافظ.
کناره جو. [ ک َ / ک ِ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) کناره جوی. کناره جوینده. گوشه گیر. که دوری گزیند:
دل را به کنار جوی بردیم
وز یار کناره جوی شستیم.خاقانی.بامی به کنار جوی می باید بود
وز غصه کناره جوی می باید بود.حافظ.
کناره گیر، آن که دوری جوید: با می به کنار جوی می باید بود / وز غصه کناره جوی می باید بود (حافظ: ۱۱۰۹ ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرو و گل و کنار جو کی برد اندهش ز دل آنکه کناره جو بود دلبر سرو قامتش