لغت نامه دهخدا
چشم تنگی. [ چ َ / چ ِ ت َ ] ( حامص مرکب ) آزمندی. حرص ورزی. بخل و حسد. تنگ نظری. تنگ چشمی. رجوع به چشم تنگ شود.
چشم تنگی. [ چ َ / چ ِ ت َ ] ( حامص مرکب ) آزمندی. حرص ورزی. بخل و حسد. تنگ نظری. تنگ چشمی. رجوع به چشم تنگ شود.
۱. بخل.
۲. حسد.
۳. حرص، آزمندی.
۱ - آزمندی حرص ورزی بخل. ۲ - حسد
💡 ترک من کزپسته اش بی خواست می ریزد شکر چشم تنگی دارد از بادام کوهی تلختر
💡 حکیمی گفت: اگر خواهی بدانی که مرد مال خویش از کجا حاصل کرده است، بنگر در چه چیز مصرفش می دارد. دانشمندی در آموختن دانش بدیگران چشم تنگی میکرد.