لغت نامه دهخدا
پرشکنج. [ پ ُ ش ِ ک َ ] ( ص مرکب ) پرچین. پرشکن. پرآژنگ. پرنورد. پرانجوغ. || مجعد ( موی ).
پرشکنج. [ پ ُ ش ِ ک َ ] ( ص مرکب ) پرچین. پرشکن. پرآژنگ. پرنورد. پرانجوغ. || مجعد ( موی ).
پرچین، پرپیچ وتاب.
پرشکن، پرپیچ، پرپیچ وتاب
( صفت ) ۱- پرچین پرشکنج پر آژنگ پر انجوغ مجعد. ۲- پر غم و اندوه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توبه ی توهم چو زلف یار ماست پای تا سر پرشکنج و پر شکست
💡 مراست در دل از آن زلف پرشکنج شکنج مراست در سر از آن چشم پرخمار خمار
💡 خواست آشفته دل کند ما را طره ات پرشکنج و درهم شد