پرخمار

لغت نامه دهخدا

پرخمار. [ پ ُ خ ُ ] ( ص مرکب ) ( چشم... ) که بچشم شراب خوردگان ماند:
بدیده چو قار و برخ چون بهار
چو می خورده ای چشم او پرخمار.فردوسی.در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر
در زلف بیقرار تو پیدا قرار حسن.حافظ. || با اثر شراب. مخمور. خمارزده:
دگر روز شبگیر هم پرخمار
بیامد تهمتن بیاراست کار.فردوسی.و رجوع به خمار شود.

فرهنگ عمید

۱. آن که خمار بسیار در سر دارد، مَست.
۲. چشمی که مانند چشم شراب خوردگان باشد: در چشم پرخمار تو پنهان فنون سحر / در زلف بی قرار تو پیدا قرار حسن (حافظ: ۷۸۸ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه خمار بسیار در سر دارد. یا چشم پر خمار.

جمله سازی با پرخمار

💡 چه حلقه هاست بدان زلف تابدار اندر چه غمزه هاست بدان چشم پرخمار اندر

💡 از خط فزود مستی آن چشم پرخمار بادام را بنفشه سیه مست می کند

💡 توییکه میروی از چشم من چنین سرمست منم که دوری ازین چشم پرخمار کنم

💡 کشیده‌ای می گلگون نهانی از میلی گواه حال به از چشم پرخمار تو نیست

💡 در چشم نم ز حسرت آن چشم پرخمار جانم شکسته از غم آن زلف پرشکن

💡 وگر به نرگس تر بگذری میان چمن امانتت که از آن چشم پرخمار بپرس

اعمال کردن یعنی چه؟
اعمال کردن یعنی چه؟
چموش یعنی چه؟
چموش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز