هندوک

لغت نامه دهخدا

هندوک. [ هَِ دُ وَ ] ( اِ مصغر ) مصغر هندو. ( آنندراج ):
از چو من هندوک حلقه بگوش
گر کله نیست کمر بازمگیر.خاقانی.هم هندوکی بباید آخر
بر درگه تو غلام و دربان.خاقانی.هندوک لاله و ترک سمن
سهل عرب بود و سهیل یمن.نظامی.با اینکه از او سیاه رویم
هم هندوک سیاه اویم.نظامی.خورشیدپرست شد مسلمان
زین هندوکان ماه زاده.امیرخسرو.

فرهنگ عمید

۱. هندوی خردسال.
۲. [مجاز] غلام.

جمله سازی با هندوک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ترک رخت، که هندوک اوست آفتاب آورده خط به خون من و در عمل شده

💡 شوم مقیم درت تا بروی من چه رسد ازین دو هندوک نابکار مردم چشم

💡 از ساغر زجاحی بر یاد روی تو دریا کشست هندوک شاد خوار چشم

💡 از چو من هندوک حلقه بگوش گر کله نیست کمر بازمگیر

💡 ترک رخت که هندوک اوست آفتاب آورده خط به خون من و در عمل شده

💡 ترک منی گوش به من دار از آنک هندوک حلقه به گوش توام

توانگر یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز