ناکسی

لغت نامه دهخدا

ناکسی. [ ک َ ] ( حامص مرکب ) بیقدری. خواری. حقارت. ذلت. پستی. ( از ناظم الاطباء ). کسی نبودن. بی ارزشی. عدم قابلیت. بی ارجی. هیچکسی:
تا ز ریاضت به مقامی رسی
کت به کسی درکشد این ناکسی.نظامی.هر کس که به بارگاه سامی نرسد
از ناکسی و تباه نامی نرسد.سعدی. || رذالت. ( از منتهی الارب ). فرومایگی. سفلگی. رذیلة. لئامت. خست. دونی. رذلی. نانجیبی:
بر مذهب و بر رأی میزبانی
بر خویشتن از ناکسی وبالی.ناصرخسرو.دریده گشت به زوبین ناکسی دل لطف
بریده گشت به شمشیر ممسکی سر جود.انوری.|| گربزی. حیله گری. احتیال. مکار و محیل و شیطان بودن. شیطنت. || بی آبروئی. رسوائی. || جبن. ترس. || نامردی. عدم رجولیت. || حرص. آز. بخل. طمع. ( از ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

فرومایگی، پستی و خواری.

فرهنگ فارسی

۱ - خواری پستی حقارت. ۲ - رذالت فرومایگی نانجیبی: دریده گشت بزوبین ناکسی دل لطف بریده گشت بشمشیر ممسکی سرجود. ( انوری ) ۳ - بدجنسی بدذاتی.۴ - حیله گریمکاری. ۵- ترس جبن.۶- حرص طمع.۷- بی آبرویی بی غیرتی.۸- نامردی عدم رجولیت.

جمله سازی با ناکسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بگو ای بدگمان بی وفا زه تو کردی بر کمان ناکسی زه

💡 ناگهان عشقت کدازند، از حجاب ناکسی پرده بگشا تا ز نادانی تمنایت کنند

💡 فکند از ناکسی در چنگ بادش چو گلبرگ از جفا برباد دادش

💡 بی‌ترس و بی‌محابا زد ناکسی زاعدا سیلی به روی زهرا در پیش چشم حیدر

💡 یکی در سرش سایهٔ ناکسی که سگ را ازو عار آید بسی

💡 می‌شوم هر دم نشان تیر طعن ناکسی می‌کند هر دم به قتلم دهر تدبیر دگر