لغت نامه دهخدا
ناچشیده. [ چ َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نچشیده:
نابسوده دو دست رنگین کرد
ناچشیده به تارک اندرتاخت.رودکی.|| شراب بی مزه. ( ناظم الاطباء ).
ناچشیده. [ چ َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نچشیده:
نابسوده دو دست رنگین کرد
ناچشیده به تارک اندرتاخت.رودکی.|| شراب بی مزه. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وز نهیب خواب نوشین ناچشیده خون رز چون سر مستان سر هر جانور گشته گران
💡 خیره سر تا کی زنی همچون زنان لاف دروغ ناچشیده شربت وصل و ندیده درد عشق
💡 به راهت اندر چاهست سر نهاده متاز به جامت اندر زهرست ناچشیده مخور
💡 با خرد گفتم که زان ترسم که نوش وصل را ناچشیده جان برآرد از تنم نیش فراق
💡 لب ناچشیده از نفس آتشین خویش چون داغ لاله، باده به پیمانه سوختیم
💡 تا کشیده رنج داغِ هجر بر جانم نهاد ناچشیده می خمار مستی اندر سرگرفت