یک سراسر

لغت نامه دهخدا

یک سراسر. [ ی َ / ی ِ س َ س َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) یکسر. ( آنندراج ):
آن جوهرم که می شکنند از براش سر
باور کنی اگر ببری یک سراسرم.باقر کاشی ( از آنندراج ). || یکسر. از یک جانب. یکسو:
وسعت ملک جنون هم یک سراسر بیش نیست
منتهای منزل چاک گریبان دامن است.مخلص کاشی ( از آنندراج ).و رجوع به یکسر شود.

فرهنگ عمید

= یکسر

فرهنگ فارسی

یکسر از یک جانب

جمله سازی با یک سراسر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شعله‌ها راه ظهور آموختند پرده‌ها یک یک سراسر سوختند

💡 آبادی دو کون غباری است در رهش هر دل که یک سراسر ویرانه گشته است؟

💡 زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند شانه را در یک سراسر پنجه مرجان کند

💡 با ناله یک سراسر گلشن نرفته ای با عندلیب گوشه باغی ندیده ای

💡 تا چند در سفینه توان بود تخته بند؟ چون موج، یک سراسر عمانم آرزوست

💡 قانع به یک سراسر خشک است ازین جهان چون موجه سراب دل خوش عنان ما

ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز