لغت نامه دهخدا
یک راست. [ ی َ / ی ِ ] ( ق مرکب ) مستقیم. مستقیماً. یک سر. بدون تمایل به چپ و راست. ( یادداشت مؤلف ): یک راست به طرف او رفت. || بی تأمل. بی تردید.
یک راست. [ ی َ / ی ِ ] ( ق مرکب ) مستقیم. مستقیماً. یک سر. بدون تمایل به چپ و راست. ( یادداشت مؤلف ): یک راست به طرف او رفت. || بی تأمل. بی تردید.
( ~. ) (ق. ) (عا. ) ۱ - بی درنگ، بدون مقدمه. ۲ - مستقیم.
مستقیم و بدون تمایل به این طرف و آن طرف.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو هم پس حق هر یک را بجا آر که هر یک راست بر تو حق بسیار
💡 ز پاکی مهر بر گفتار من نه ترا یک راست چون گفتار من نه
💡 بترک شعر بگفتم، چرا؟ از آنکه دروغ ز حد ببردم و یک راست می نیارم گفت
💡 در دهه ۱۹۹۰، او در اعتراضات علیه توافقنامه اسلو فعال بود. در سال ۱۹۹۵، بن گویر برای اولین بار مورد توجه عموم قرار گرفت، زمانی که در تلویزیون ظاهر شد و در حالی که زیور آلات کادیلاک را که از خودروی نخست وزیر اسحاق رابین دزدیده شده بود تکان میداد، در تلویزیون ظاهر شد و گفت: "به ماشین او رسیدیم و ما به او نیز خواهم رسید." چند هفته بعد، رابین توسط یک راست افراطی، یگال امیر ترور شد.
💡 سیگنال رادیویی بین دو آنتن بهطور کامل همچون باریکه نور مستقیم و یک راست نیست با وجود این سیگنالها را که در حالت انتشار پخش شدهاند باید دوباره به نقطهای بازتاباند تا قدرت و کیفیت خود را حفظ کنند که در این حالت استفاده از آنتنها با قطرهایی بزرگ پیشنهاد میشود.
💡 تحقق بر همه اسماء حضرت که هر یک راست شأنی از هویت