گردن افراخته
مترادفها
مغرور، متکبر، خودبین
لغت نامه دهخدا
گردن افراخته. [ گ َ دَ اَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) گردن کشیده. سربلند:
بر قیصر آمد سپه تاخته
به پیروزی و گردن افراخته.فردوسی.چون گردنت افراخته وآن عاجز مسکین
بنهاده ز اندوه، زنخ بر سر زانوش.ناصرخسرو. || به مجاز، بالیده. نموکرده. رشدکرده:
کدویی است او گردن افراخته
ز ساق گیایی رسن ساخته.نظامی.
فرهنگ فارسی
۱ - متکبر خودنما. ۲ - سربلند مفتخر: بر قیصر آمد سپه تاخته به پیروزی و گردن افراخته. ۳ - مقاومت کرده. ۴ - گردنکش عاصی. ۵ - بالیده نمو کرده رشد کرده: کدویی است او گردن افراخته زساق گیایی رسن ساخته. ( نظامی )
جمله سازی با گردن افراخته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همه کرگدن گردن افراخته زمین را به دندان برافراخته
💡 که من جنگ را گردن افراخته سوی رود شهد آمدم ساخته
💡 وز آن جایگه گردن افراخته کمر بسته و جنگ را ساخته
💡 که چون با سپه گردن افراخته بیایم کنم صف کین ساخته
💡 فروهشته پَر گردن افراخته چو نایی دم اندر گلو ساخته