کشورستان

لغت نامه دهخدا

کشورستان. [ ک ِش ْ وَ س ِ ] ( نف مرکب ) ستاننده کشور. گیرنده کشور. فاتح. مملکت گیر:
میر ابواحمد محمد خسرو لشکرشکن
میر ابواحمد محمد خسرو کشورستان.فرخی.خداوند ما شاه کشورستان
که نامی بدو گشت زاولستان.فرخی.شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکن
سایه یزدان شه کشورده کشورستان.عنصری.همان سال ضحاک کشورستان
ز بابل بیامد به زاولستان.اسدی.همه ساله آباد زابلستان
کزو خاست یل چون تو کشورستان.اسدی.دریغا تهی از تو زابلستان
دریغا جهان بی تو کشورستان.اسدی.مهدی صفت شهنشه امت پناه داور
جانبخش چون ملکشه کشورستان چو سنجر.خاقانی.آن چنان تخمی چنین کشورستانی داد بر
بر چنین آید ز تخمی کآنچنان افشانده اند.خاقانی.

فرهنگ عمید

کسی که مملکتی را فتح می کند، کشورگشا، کشور گیر.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه کشور ها را تسخیر کند کشور گشا کشور گیر: ( ای شهنشاهی که اندر شاهی و مردی تر است رای پاک و تیغ تیز و بازوی کشور ستان ). ( فرخی )

جمله سازی با کشورستان

💡 پشت ولایت است و پناه شریعت است شمشیر تیز و بازوی کشورستان تو

💡 شاها خراج دادن شاهان تو را به طوع از تیغ تیز و بازوی کشورستان توست

💡 زهی مبارز کشورستان ملکت بخش خهی شجاع تهمتن تن فریدون فر

💡 کف او دینار بخش و تیغ او کشورستان رای او بدخواه بند و عزم او لشگرشکن

💡 همانا آیت گیتی ستانی و جهانبانی پس از شاه جهان در شان آن کشورستان آمد

همچنین یعنی چه؟
همچنین یعنی چه؟
ناو یعنی چه؟
ناو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز