لغت نامه دهخدا
پرپیچ و تاب. [ پ ُ چ ُ] ( ص مرکب ) پرپیچ و خم. که پیچ و تاب بسیار دارد.
- گفتاری پرپیچ و تاب؛ گفتاری مبهم که مفهوم آن دیر دریافته شود.
پرپیچ و تاب. [ پ ُ چ ُ] ( ص مرکب ) پرپیچ و خم. که پیچ و تاب بسیار دارد.
- گفتاری پرپیچ و تاب؛ گفتاری مبهم که مفهوم آن دیر دریافته شود.
آنچه پیچ وتاب بسیار داشته باشد، پرپیچ وخم، پرچین وشکن.
( صفت ) که پیچ و تاب بسیار دارد پر چین و شکن. یا گفتار پر پیچ و تاب. که مفهوم آن پیچیده و درک آن مشکل باشد درهم بغرنج.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر کس شکست طرهٔ پرپیچ و تاب او زلفش چو مار گشت و درآمد به خواب او
💡 موی میان نازک پرپیچ و تاب اوست تیغ برهنه ای که سراپای جوهرست
💡 این عقده ها که در دلم افکنده ای به ناز ظالم به کار طرهٔ پرپیچ و تاب کن
💡 از پیچ و تاب رشته به وصل گهر رسید در عین بحر، موجه پرپیچ و تاب باش
💡 ای بسا خلوت نشین را بر سر بازار عشق موکشان آن طره پرپیچ و تاب آورده است