پرسم

لغت نامه دهخدا

پرسم. [ پ َ س ُ ] ( اِ ) آردی را گویند که بر خمیر پاشند تا برجای نچسبد. ( برهان ).آرد خشکی که بر رغیف نان پاشند. اوروا:
نمک گشت چون سرکه رویش سیاه
خمیرش ز پرسم بسر ریخت کاه.بسحاق اطعمه.

فرهنگ عمید

آردی که موقع زواله کردن خمیر بر آن بپاشند تا به جایی نچسبد: نمک گشت چون سرکه رویش سیاه / خمیرش ز پرسم به سر ریخت کاه (بسحاق اطعمه: مجمع الفرس: پرسم ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) آردی که بر خمیر پاشند تا بر جای نچسبد اوروا: ( نمک گشت چون سرکه رویش سیاه خمیرش ز پرسم بسر ریخت کاه. ) ( بسحاق اطعمه )

جمله سازی با پرسم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 صوفیان مستند و زاهد بی خبر از که پرسم من ره میخانه را

💡 طبع موزون مرا دزدید و چون پرسم سبب گویدم کاین قامت موزون زیبای منست

💡 گر اسیرانه حدیثی ز تو پرسم چه شود اینقدر منع نگاه غلط انداز چرا

💡 می ندانم اوست یا نه آن پدر چون کنم چون از که پرسم زوخبر

💡 حرفی از اول ارشاد (و) جنون می پرسم مصرع ناله زنجیر چه معنی دارد

💡 او در دل و چون باد صبا در بدرم من پرسم خبر از غیر و ز خود بیخبرم من

رجل القوس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز