پای برهنه

لغت نامه دهخدا

پای برهنه. [ ب ِ رَ ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب ) پابرهنه. پاپتی. حافی. ( منتهی الارب ).
- پای برهنه شدن؛ و پای برهنه رفتن. تَنَعﱡم. ( منتهی الارب ). حفوَة. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) پاپتی پا برهنه حافی. پای برهنه شدن پاپتی شدن حفوت.

جمله سازی با پای برهنه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عبدالرحمن خراسانی گوید: که مردی آمد بشبلی، در سرای بود شبلی، فرا درآمد، سر برهنه و پای برهنه گفت: که می‌خواهی؟ گفت: شبلی را «شبلی» گفت: نشنودی مات کافراً فلا رحم اللّه.

💡 ایمن مشو به فقر ز اهل حسد که هست صد چشم بد ز آبله، پای برهنه را

💡 نقلست که استاد ابوالقاسم سماع را معتقد نبود یک روز به درخانقاه شیخ می‌گذشت و در خانقاه سماعی بود بر خاطر استاد بگذشت که قوم چنین فاش سر و پای برهنه کرده برگردند در شرع عدالت ایشان باطل بود وگواهی ایشان نشنوند شیخ در حال کسی از پس استاد فرستاد که بگو ما را در صف گواهان کی دیدی که گواهی بشنوند یا نه.

💡 در روز جمعه و پس از گرفتن سه روز روزه، جمعیتی انبوه با پای برهنه از گوشه و کنار شهر و حتی خارج از شهر، روانه صحرای خاک فرج شدند و در جوار امامزاده احمد، که در نیم کیلومتری شهر قرار داشت و مصلای آن محسوب می‌شد نماز باران را به امامت سید محمد تقی اسدی خوانساری اقامه نمودند، جمعیت بیش از بیست هزار نفر بود، آن روز نماز خوانده شد اما بارانی نیامد.

💡 به ظاهر خار در پای برهنه رفته در معنی برون آورده حور از نوک سوزنهای مژگانش

💡 آن دست بسته طفل یتیمی که خسته گشت پای برهنه از اثر خار و خاره اش

رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
تالی یعنی چه؟
تالی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز