پاکیزه خوی

لغت نامه دهخدا

پاکیزه خوی. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) مهذّب:
بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی
چه درماندگی پیشت آمد بگوی.سعدی.شنید این سخن مرد پاکیزه خوی.سعدی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه خویی پاکیزه دارد پاکیزه خلق.
مهذب

جمله سازی با پاکیزه خوی

💡 نتوان به قول زاهد بیهوده‌گوی شهر برداشت دل ز شاهد پاکیزه خوی خویش

💡 چو رفتند یاران پاکیزه خوی بدیدند دو پیر کافور موی

💡 بزد تیغ برترک پاکیزه خوی نشد کارگر تیغ بر ترک اوی

💡 درویش نیک سیرت پاکیزه خوی را نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش

💡 چون دم روح القدس پاکیزه و پاکیزه خوی چون نسیم فروردین فرخنده و فرخنده فر

💡 شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از این نوع با من مگوی