لغت نامه دهخدا
وزکرده. [ وِک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) درهم و برهم شده ( موی ). مجعد. ( فرهنگ فارسی معین ): با چشمهای درشت وموهای تابدار وزکرده. ( سایه روشن صادق هدایت ص 16 ). || ترش شده و کف کرده. ( فرهنگ فارسی معین ).
وزکرده. [ وِک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) درهم و برهم شده ( موی ). مجعد. ( فرهنگ فارسی معین ): با چشمهای درشت وموهای تابدار وزکرده. ( سایه روشن صادق هدایت ص 16 ). || ترش شده و کف کرده. ( فرهنگ فارسی معین ).
درهم و برهم شده، ژولیده (موهای وزکرده ).
( صفت ) - درهم وبرهم شده ( موی ) مجعد: پسرکی ده یازده ساله ریز نقش باموهای وز کرده... ۲ - ترش شده و کف کرده ( ماست و غیره ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای نفس دمی مطیع فرمان نشدی وز کرده ی خویشتن پشیمان نشدی
💡 خواهی که بپیچی تو ز بیدادگری شو داد کن وز کرده بیداد گری
💡 کان روز به علمِ تو چه افزود وز کرده خود چه بردهای سود
💡 گردد فلک تند مرا رام آخر وز کرده پشیمان شود ایام آخر
💡 شد باز به عشق تازه پیمان وز کرده خویش پشیمان