نحوس
لغت نامه دهخدا
نحوس. [ ن ُ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ نحس ( مقابل سعد ). رجوع به نحس شود:
یا نحوس کید قاطع را ز جهل
بر سعود شعریان خواهم فشاند.خاقانی.و ایام نحوس به اوقات سعود بدل گردد. ( سندبادنامه ص 84 ). چون ایام نحوس و... منقضی و منفصل شود جزای این عقوق... تقدیم افتد. ( سندبادنامه 70 ).
چند گوئی همچو زاغ پرنحوس
ای خلیل حق چرا کشتی خروس ؟مولوی.
فرهنگ عمید
= نحس
فرهنگ فارسی
( صفت واسم ) جمع نحس مقابل سعود: و ایام نحوس به اوقات سعودبدل گردد.
جمله سازی با نحوس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا بود در جهان صلاح و فساد تا بود درفلک نحوس و سعود
💡 از آسمان بیافتمی هر سعادتی گر زین نحوس خانهٔ شروان بجستمی
💡 گه نحوس ازل و گاه سعادت آید در اشارات تو بر خصم خدم ریخته اند
💡 بعد از آن خانهٔ نحوس و سعود که درآمد وی از عدم به وجود
💡 سخت میرنجی ز خاموشی او وز نحوس و قبض و کینکوشی او
💡 چند گویی همچو زاغ پر نحوس ای خلیل از بهر چه کشتی خروس