لغت نامه دهخدا
ناداده. [ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نداده. ادا نکرده. نگفته: معتصم گفت یا اباعبداﷲ چون روا داشتی پیغام ناداده گذاردن ؟ ( تاریخ بیهقی ص 174 ).
بادام دو مغز است که از خنجر الماس
ناداده لبش بوسه سراپای فسان را.انوری.
ناداده. [ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نداده. ادا نکرده. نگفته: معتصم گفت یا اباعبداﷲ چون روا داشتی پیغام ناداده گذاردن ؟ ( تاریخ بیهقی ص 174 ).
بادام دو مغز است که از خنجر الماس
ناداده لبش بوسه سراپای فسان را.انوری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چشم جز بر خویشتن نگشاده ئی دل بکس ناداده ئی آزاده ئی
💡 شیشه ناداده ز کف مستی آزادی چند دامن ناز پری در ته سنگ است اینجا
💡 این باغبان که بود که ناداده آب چید چندین گل شکفته ز بستان کربلا
💡 به وامی که ناداده باشد نخست حق وارث از وارث آید درست
💡 چشمِ تشنه چو کرده بود تباه آب ناداده کرد همت ِ راه
💡 کشت نا کرده چرا دانه طمع میداری؟ آب ناداده زمین را چه بهاری باشد؟