لغت نامه دهخدا
مارضحاکی. [ رِ ض َح ْحا ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از زنجیر است که بر پای مجرمان نهند. ( برهان ) ( آنندراج ):
دست آهنگر مرا در مار ضحاکی کشید
گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من.خاقانی.رجوع به مار ضحاک شود.
مارضحاکی. [ رِ ض َح ْحا ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از زنجیر است که بر پای مجرمان نهند. ( برهان ) ( آنندراج ):
دست آهنگر مرا در مار ضحاکی کشید
گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من.خاقانی.رجوع به مار ضحاک شود.
کنایه از زنجیر است که بر پای مجرمان نهند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جای دارد گر بترسد زو امیر ملک جم زانکه او از زلف دارد مار ضحاکی به دوش
💡 دست آهنگر مرا در مار ضحاکی کشید گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من