لغت نامه دهخدا
لب خشک. [ ل َ خ ُ ] ( ص مرکب ) دارای لبی پژمرده از تشنگی:
چو هاروت و ماروت لب خشک از آن است
ابر شط و دجله سر آن بدنشان را.؟
لب خشک. [ ل َ خ ُ ] ( ص مرکب ) دارای لبی پژمرده از تشنگی:
چو هاروت و ماروت لب خشک از آن است
ابر شط و دجله سر آن بدنشان را.؟
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کوهی سوخته فریاد برآورد که آه جز لب خشک نداریم بخون چشم تری
💡 گه پاک کنی به آستین چشم ترم گه بر لب خشک من لب تر سایی
💡 با لب خشک کند شکر تراوش از من پرده آب حیات است سرابی که مراست
💡 در زبان همه مرد و زن شهر افتادم تا شد از جرعه ی جام تو لب خشک ترم
💡 از لب خشک و دل آبله فرسود صدف می توان یافت که نم در جگر دریا نیست
💡 به مخموری لب خشک از زبان شرمگین دارم خط پیمانه ام چشم حجاب آلوده را ماند