فسای

لغت نامه دهخدا

فسای. [ ف َ] ( نف مرخم ) افسونگر و رام کننده. ( برهان ). افسون کننده. ( انجمن آرا ). بصورت ترکیب با کلمات دیگر آید:
- کژدم فسای؛ آنکه به افسون کژدم را بند کند:
زآنکه زلفش کژدم است و هرکه را کژدم گزد
مرهم آن زخم را کژدم نهد کژدم فسای.منوچهری.- مارفسای؛ آنکه مار را افسون کند:
مارفسای ارچه فسونگر بود
رنجه شود روزی از مار خویش.ناصرخسرو.آمد آن مار اجل هیچ عزیمت دانید
که بخوانید بدان ؟ مارفسایید همه.خاقانی.رجوع به فساییدن شود.

فرهنگ عمید

۱. = فساییدن
۲. فساینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): مارفسای، مردم فسای.

فرهنگ فارسی

افسونگر و رام کننده.افسون کننده

جمله سازی با فسای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مار فسای ارچه فسون‌گر بود کشته شود عاقبت از مار خویش

💡 افسون فسای افعی شهوت را افسار بند مرکب سودا را

💡 ناله دارد ز زخم، مار سلیم مار از آن کس که ما را فسای است

💡 ای سیه مار جهان را شده افسونگر نرهد مار فسای از بد مار آخر

سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز