لغت نامه دهخدا
صوفی وش. [ وَ ] ( ص مرکب ) صوفی مانند. شبیه به صوفی. متصوف:
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن.حافظ.درین صوفی وشان دردی ندیدم
که صافی باد عیش دردنوشان.حافظ.
صوفی وش. [ وَ ] ( ص مرکب ) صوفی مانند. شبیه به صوفی. متصوف:
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن.حافظ.درین صوفی وشان دردی ندیدم
که صافی باد عیش دردنوشان.حافظ.
صوفی مانند، شبیه صوفی.
صوفی مانند شبیه به صوفی
💡 شیوه اهل صفا هیچ ندانسته هنوز خویشتن را همه صوفی وش و رعنا دارند