شاع
مترادفها
شاعر
لغت نامه دهخدا
شاع. ( ع اِ ) کمیز شتر تیزشده بگشنی یا پریشان و پراکنده از کمیز شتر ماده گشن یافته.( منتهی الارب ). بول الجمل الهائج. ( اقرب الموارد ).
شاع. ( ع ص ) آشکارا و فاش. ( آنندراج ). شائع. یقال «حدیث شائع و شاع » علی حذف العین؛ ای ذائع فاش. ( اقرب الموارد ). || سهم شاع؛ نصیب غیر مقسوم. ( منتهی الارب ). «سهم شائع و شاع »؛ ای مشترک غیرمقسوم. ( اقرب الموارد ).
شاع. ( ص ) بدبخت باشد. ( لغت فرس اسدی چ عباس اقبال آشتیانی ص 228 ).
فرهنگ فارسی
بدبخت باشد
جمله سازی با شاع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ازو باد آفرین بر شاع خوبان چراغ دلبران و ماه خوبان
💡 خبری قد شاع بحبکم قد شاع بحبکم خبری