لغت نامه دهخدا
ستاره بار. [ س ِ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) در بیت زیر، باران ریز. که باران از آن ریزد. که قطرات باران از آن چکد:
بستان چنان شود که ندانیش زآسمان
چون ابر گشت بر رخ بستان ستاره بار.سوزنی.
ستاره بار. [ س ِ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) در بیت زیر، باران ریز. که باران از آن ریزد. که قطرات باران از آن چکد:
بستان چنان شود که ندانیش زآسمان
چون ابر گشت بر رخ بستان ستاره بار.سوزنی.
۱. آن که چیزی مانند ستاره فرو ریزد، ستاره بارنده.
۲. [مجاز] اشک ریز، گریان.
( صفت ) گریان اشک ریز. یا ستاره بار بحری. ستاره دریایی. یا ستاره بار قلدران. آفتاب.
💡 بشب ز حسرت آن روی چون ستاره روز ستاره بار دو چشمم بود ستاره شمار
💡 هر شب صد ره چو شمع کار از سر زین چشم ستاره بار درگیرم
💡 ز چهره تو چو خوشید نور می بارد اگر تو در دل شبها ستاره بار شوی
💡 بیگانه از ستاره ولیکن ستاره بار بی بهره از عقیق ولیکن عقیق سان
💡 به هشت برج مرتب ولی زهر برجی ستاره بار به سطح زمین و روی هوا
💡 زبان آتش سوزنده را کند کوتاه جبین هر که ز خجلت ستاره بار بود