لغت نامه دهخدا
مارکش. [ ک ُ ] ( نف مرکب ) کشنده مار:
خدنگ مارکش با مار شد جفت
قضا هم طعنه زد هم آفرین گفت.
( یادداشت به خط مرحوم دهخدا بدون ذکر نام شاعر ).
مارکش. [ ک ُ ] ( نف مرکب ) کشنده مار:
خدنگ مارکش با مار شد جفت
قضا هم طعنه زد هم آفرین گفت.
( یادداشت به خط مرحوم دهخدا بدون ذکر نام شاعر ).
کشنده مار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی ببین ید بیضای خویش را که چسان عصای مارکش و مار سحر خوار آورد
💡 چو بر دانا گشادی حیله را در چو غوک مارکش در سر کنی سر
💡 مرا مارکش خواندی و بدسرشت ورا نام بردی به دشنام زشت
💡 کز او تا به پیغمبر مارکش بود چار صد سال و سی سال و شش