لامحال
مترادفها
غیرممکن، نامحتمل، دور از ذهن
متضادها
ممکن، محتمل
لغت نامه دهخدا
لامحال. [ م َ ] ( از ع، ق مرکب ) مخفف لامحالة. ناچار. ناگزیر:
تا دستگیر خلق بود خواجه لامحال
او را بود خدا و خداوند دستگیر.منوچهری.رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز
پُرّ کنندش بلامحال و محاله.ناصرخسرو.تا فرود آئی به آخر گرچه دیر
بر در شهر نُمیدی لامحال.ناصرخسرو.
فرهنگ فارسی
لا محاله رنج مکبر تو که خود بخاک یکی روز بر تو کنندش بلا محنال و محاله. ( ناصرخسرو )
ناچار ناگزیر
جمله سازی با لامحال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پندار کز تولد عقلست لامحال این طرفه بنگرید به نفس لئیم ما
💡 سرش میم و دو دست حی لامحال شکم میم و دیگر دو پایش چو دال
💡 در این عصیان هم آدم را کمال است که غفران حق از پی لامحال است
💡 تفاوت از ره شأن و کمال است که ثابت در مراتب لامحال است
💡 تفرقه جان ومال کرده بود لامحال هرکه کند اختیار قربتِ دیوانگان
💡 اوست در اجسام جاری لامحال تا برد اجسام را رو در کمال