قوی بازو
مترادفها
نیرومند، قدرتمند، تنومند
متضادها
ضعیف، ناتوان، بیتوان، سست
لغت نامه دهخدا
قوی بازو. [ ق َ ] ( ص مرکب ) آنکه دارای بازویی قوی و نیرومند است. پهلوان.
فرهنگ عمید
آن که بازوان نیرومند دارد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه دارای بارویی محکم و نیرومند است پهلوانان: این قوی بازو بحفظ دولت و دین حزر بازو باد حفظ کردگارت.
جمله سازی با قوی بازو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ای عقل مکن پنجه با عشق قوی بازو ای صعوه تو با شاهین بیهوده چه بستیزی
💡 زتدبیر خرد عشق قوی بازو نیندیشد زره سد ره این تیغ لنگردار کی گردد؟
💡 دست غم بادا قوی بازو که اندر سینهام هر نفس آزرده صد نوک خنجر بود دوش
💡 نیست آسان پنجه با عشق قوی بازو زدن قطره را در زیر بار بحر می باید کشید
💡 دلم را ضعف غالب شد، ز ننگ لاغری ترسم عنان از صید من عشق قوی بازو بگرداند
💡 جذبه عشق قوی بازو بلند افتاده است بلبل ما ساغر گل در خزان بر سر کشید