لغت نامه دهخدا
فرامشتی. [ ف َ م ُ ] ( حامص ) فراموشی. نسیان.( یادداشت به خط مؤلف ):...روزگار و حالهاء او به فرامشتی افکندی، تا نیست شدی. ( التفهیم ).
آن گرگ بدان زشتی با جهل فرامشتی
یک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا.مولوی.و رجوع به فرامشت شود.
فرامشتی. [ ف َ م ُ ] ( حامص ) فراموشی. نسیان.( یادداشت به خط مؤلف ):...روزگار و حالهاء او به فرامشتی افکندی، تا نیست شدی. ( التفهیم ).
آن گرگ بدان زشتی با جهل فرامشتی
یک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا.مولوی.و رجوع به فرامشت شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بردل دوستان فرامشتی بر دل دشمنان همه یادی