لغت نامه دهخدا
فراکرده. [ ف َ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) فرازکرده. بسته: اعور گفت: مرا بدان می آوری که چشم فراکرده باز کنم و در بسته گشایم ؟ ( تذکرةالاولیاء عطار ). رجوع به فراز و فراز کردن شود.
فراکرده. [ ف َ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) فرازکرده. بسته: اعور گفت: مرا بدان می آوری که چشم فراکرده باز کنم و در بسته گشایم ؟ ( تذکرةالاولیاء عطار ). رجوع به فراز و فراز کردن شود.
فرار کرده ٠ بسته ( در و مانند آن ) ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو دست به جان من فرا کرده من گرد جهان تورا همی جویم
💡 در سفر هجر او تا نشود دل ملول باز ز هر جانبی روی فرا کرده بود
💡 یکی بماه فرا کرده قد بسان علم یکی بچاه فرو برده سر بسان رسن
💡 در ساعت دو پای اشتر به خشک بر زمین فرورفت و بایستاد. آن مرد اعور به من بازنگرست. گفت: مران بدان میآوری که چشم فرا کرده بازکنم و در بسته بازگشایم و بسطام و اهل بسطام را با بایزید به هم غرقه کنم؟
💡 شیخ الاسلام گفت، که شیخ بوعبداللّه خفیف٭ گوید: که یکی آمد از شاگردان من،که شیخ ابوبکر اشنانی از بام بیفتاد و پای بشکست و برفت. و آنچنان بود: که نوجوانی آمده بود قوالی میکرد، ویرا پنهان از شیخ بوعبداللّه، فرا کرده بودند، تا چیزی میخواند بوبکر اشنانی در سماع خوش شد از بام بیفتاد و برفت شیخ بوعبداللّه گوید که شدم آنجا گفتم او را چه میخواندند؟ گفتند این دو بیت: