غالیه بوی
مترادفها
معطر، خوشبو
لغت نامه دهخدا
غالیه بوی. [ ی َ / ی ِ ]( ص مرکب ) آنچه بوی غالیه دهد. غالیه بو:
من وآن جعدموی غالیه بوی
من و آن ماهروی حورنژاد.رودکی.تا پدید آیدت امسال خط غالیه بوی
غالیه تیره شد و زاهری و عنبر خوار.عماره.کاین ز تبش آبله رویت کند
وآن ز نفس غالیه بویت کند.نظامی.ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی
تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بوئی.سعدی.
فرهنگ فارسی
( غالیه بو ی ) ( صفت ) آنکه یا آنچه بوی غالیه دهد.
جمله سازی با غالیه بوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مونس همه شب خیال دلجوی تو بود در چنگ نه زلف غالیه بوی تو بود
💡 اوست کز زلف و رخش گلشن جانرا همه سال سنبل غالیه بوی و ورق گلنارست
💡 هم ز طیب نفسش بزم ملک غالیه بوی هم ز گرد سپش روی فلک غالیه فام
💡 مشکین دلم از آنکه مرادم به دم سخن در طرههای غالیه بوی تو میرود
💡 شبه اش غالیه آسا و شبش غالیه سا عنبرش غالیه بوی و قمرش غالیه پوش