عمرکاه

لغت نامه دهخدا

عمرکاه. [ ع ُ ] ( نف مرکب ) هر چیز که عمر را تلف کند. متلف. ( ناظم الاطباء ):
از پی شهوتی چه کاهی عمر
عمرکاه تو هر زمانی چرخ.خاقانی.بیداد ترا که عمرکاهست
زیبایی چهره عذرخواهست.خاقانی.کلک تو خوش نویسد در شأن یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمرکاهی.حافظ.

فرهنگ عمید

کاهندۀ عمر، آنچه عمر را می کاهد و تلف می کند.

جمله سازی با عمرکاه

💡 آه که خاک راه شد دیده من به راه تو کرده چرا کاه چهره‌ام فرقت عمرکاه تو

💡 زلال خضر و دم عیسوی چو زهر و سموم به ناتوان تو جانسوز و عمرکاه رسید

💡 قدم شمرده گذارید کز دل مایوس هزار شیشه درین دشت عمرکاه شکست

💡 غالب حساب زندگی از سر گرفته است جانا به من بگو که غمت عمرکاه کیست؟

💡 زآتش چه میماند ای عمرکاه به کف داغ را غیر روی سیاه؟!

اوج یعنی چه؟
اوج یعنی چه؟
فصاحت یعنی چه؟
فصاحت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز