عرقناک
مترادفها
عرقکرده، خیس از عرق
متضادها
خشک
لغت نامه دهخدا
عرقناک. [ ع َ رَ ] ( ص مرکب ) دارای عرق و پوشیده از عرق. ( ناظم الاطباء ):
مرا افکنده رخسار عرقناکش به دریائی
که دارد هر حبابش در گره طوفان خودرائی.میرزا صائب ( از آنندراج ).چون عرقناک شود روی تو از گرمی مل
شیشه ها از عرق فتنه توان پر کردن.میرزا جلال اسیر ( از آنندراج ).أرش الفرس؛ عرقناک گردانیدن اسب را بدوانیدن. ( منتهی الارب ).
- عرقناک بودن؛ ازعرق پوشیده بودن. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
دارای عرق، عرق دار، عرق آلود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) دارای عرق پوشیده از عرق.
جمله سازی با عرقناک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر کند شعله آواز، مرا خاکستر آن گل روی عرقناک چه پروا دارد؟
💡 رشته گوهر سیراب شود مژگانش هر که را چشم بر آن روی عرقناک افتد
💡 چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب است کز روی عرقناک تو در عالم آب است
💡 صدف پر از گهر و ابر قطره بار نکوست عذار یار عرقناک و می چکیده خوش است
💡 خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت روی این دریای گوهرخیز را عنبر گرفت
💡 جان تازه شد ز روی عرقناک او مرا باران نرم روزی مغز زمین بود