لغت نامه دهخدا
( راسیة ) راسیة. [ ی َ ] ( ع ص ) کوه استوار. ( دهار ). مؤنث راسی. رجوع براسیات و رواسی شود.
- قدر راسیة؛ دیگ بزرگ که همواره جهة کلانی بر یکجای بماند. ج، رواسی، راسیات. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
( راسیة ) راسیة. [ ی َ ] ( ع ص ) کوه استوار. ( دهار ). مؤنث راسی. رجوع براسیات و رواسی شود.
- قدر راسیة؛ دیگ بزرگ که همواره جهة کلانی بر یکجای بماند. ج، رواسی، راسیات. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
کوه استوار. مونث راسی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به چشم من سیه کرده عالم راسیه چشمی که گیرد صبح محشر نسخه از چاک گریبانش
💡 داشت چشم باز عالم راسیه در دیده ام تا نظر بستم ز دنیا عین بینایی شدم