لغت نامه دهخدا
رای مند. [ م َ ] ( ص مرکب ) خداوند رای. بارای. باتدبیر. عاقل. خردمند. باعقل. بخرد:
خنک مرد داننده رای مند
به دل بی گناه و به تن بی گزند.اسدی.
رای مند. [ م َ ] ( ص مرکب ) خداوند رای. بارای. باتدبیر. عاقل. خردمند. باعقل. بخرد:
خنک مرد داننده رای مند
به دل بی گناه و به تن بی گزند.اسدی.
خداوند رای. تدبیر
اسم: رای مند (پسر) (فارسی) (تلفظ: raymand) (فارسی: رایمند) (انگلیسی: raymand)
معنی: صاحب نظر و دانا
رأی مند
{voter , qualified elector, qualified voter, legal voter} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] فردی که واجد شرایط رأی دادن است
💡 ببودند هر دو بران رای مند سپهبد برآمد به بالا بلند