دربای

لغت نامه دهخدا

دربای. [ دَ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) دربا. دربایست. دروایست. ضروری و مایحتاج. ( برهان ). محتاج الیه. لازم. از ضروریات. اندربای:
از همه شاهان امروز که دانی جز او
مملکت را و بزرگی و شهی را دربای.فرخی.بدمهر بتی و سنگدل یاری
لیکن چو دل و چو دیده دربایی.فرخی.اکنون آنچه دربای است در این باب، درخواهم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 413 ).
همه کار فغفور و زیبای اوی
بیاراست آن رسم دربای اوی.اسدی.به دربای آن سرو یازنده بالا
کف راد خود را سوی کیسه یازی.سوزنی.نیستم بی جمال تو سر چشم
ای جهان را چو چشم سر دربای.رضی نیشابوری.آنکه چون مردمک دیده بود پیوسته
فتح را در صف کین میر سپاهش دربای.سیف اسفرنگی.|| سزاواری. شایستگی. لیاقت. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

۱. ضروری، مورد حاجت.
۲. سزاوار.

فرهنگ فارسی

( صفت اسم ) ۱ - حاجت نیازمندی. ۲ - ضرورت. ۳ - سزاواری شایستگی لیاقت. ۴ - طور روش رسم. ۵ - ( صفت ) ضروری.

جمله سازی با دربای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از آن پیش کز قعر دربای قار کشد دیو، خمیازهٔ نابکار

💡 هان تو که بر ساحلی پهن و فراغت نشین کشتی ما خورده است، لطمهٔ دربای عشق

💡 ما هم روانه ایم به دربای بی کنار ای سیل اشک، پای نگهدار، اندکی

💡 تا نفس پر می‌زند دل محو اسباب است و بس رشته‌ها بسیار دارد گوهر دربای من

💡 بی‌ تو غواصی دربای ندامت داربم غوطه زد شبنم ما لیک به چشم ترخویش

💡 در این کاخ ظلمت، درخشان چراغ به دربای هیجا، تناور نهنگ

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز