لغت نامه دهخدا
ذمیان. [ ذَ م َ ] ( ع مص ) شتافتن. ( تاج المصادر بیهقی ). || ناخوش آمدن بوی کسی را. یقال ذمتنی ریح ٌ کذا؛ اذیّت و رنج رسانید مرا فلان بوی.
ذمیان. [ ذَ م َ ] ( ع مص ) شتافتن. ( تاج المصادر بیهقی ). || ناخوش آمدن بوی کسی را. یقال ذمتنی ریح ٌ کذا؛ اذیّت و رنج رسانید مرا فلان بوی.
شتافتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این سوال بظاهردرست نیست از بهر آنک همی گوید: چرا پیش ازیناندر جهان همه سعادت بود، و هر دو نحس یعنی زحل و مریخ بر فلک بی کار نبود، و هیچ نحس پیدا نبود؟ اکنون جهان همه نحس است و هر دو سعد یعنی مشتری و زهره برکارند، و هیچ سعادت همی پدید نیاید؟ و باز فردا همچنان سعد خواهد بود که دی بوده است، و حکیمان و پیغامبران و ذمیان برین متفقاند.
💡 و باز فردا چون، دی بود چنین خبر است از انبیا و حکیمان و ذمیان هموار
💡 نمی کرد اندرز اگر مصطفی (ص) که با ذمیان زشت باشد جفا
💡 مرا کشتنت گشت آسان کنون که از ذمیان نامت آمد برون