دربردن

مترادف‌ها

شامل شدن، فراگرفتن، در خود جای دادن

متضادها

بیرون دادن، جدا کردن، حذف کردن

لغت نامه دهخدا

دربردن. [ دَ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیرون بردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- از راه دربردن؛ از راه منحرف کردن. از راه بدربردن.
- جان دربردن از مرضی یا جنگی؛ نجات یافتن.
|| فروبردن. ادخال. ادراج. ایهال: ادغام؛ دربردن حرف در حرف دیگر. ترکیب؛ دربردن دو چیز یا بیشتر بهمدیگر. اخلاط، استلطاف، الطاف؛ دربردن شتر قضیب خود را در فرج ناقه. || بردن. || آوردن. از اضداد است. ( ناظم الاطباء ). || آموختن. به چابکی آموختن. بسرعت آموختن علمی یا فنی یا صنعتی را. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || از میان بردن. || درج کردن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

چیزی یا کسی را ربودن و با خود بردن.

فرهنگ فارسی

بیرون بردن یا فرو بردن یا آوردن یا آموختن به چابکی آموختن.

جمله سازی با دربردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

💡 این گزارش جامع، تمامی جزئیات مربوط به تغییرات اقلیمی و اثرات مخرب آن بر محیط زیست را به دقت در خود دربرده است.

💡 هدف اصلی این دوره آموزشی، دربردن دانش فنی و مهارت‌های عملی لازم برای ورود به بازار کار حرفه‌ای در حوزه تکنولوژی است.

💡 جزییات بسیار ریز این نقشه، توانست تمام مسیرهای احتمالی برای عبور از کوهستان‌های بسیار صعب‌العبور را به طور کامل در خود دربردارد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران