لغت نامه دهخدا
خیالاتی. [ خ َ / خیا ] ( ص نسبی ) صاحب سؤظن بسیار در تداول عوام. آنکه پیش خود تصورات بی معنی می کند. آنکه او را پندارهای بی معنی و توهمات نابجاست. ( یادداشت بخط مؤلف ). وسواسی. ( ناظم الاطباء ).
خیالاتی. [ خ َ / خیا ] ( ص نسبی ) صاحب سؤظن بسیار در تداول عوام. آنکه پیش خود تصورات بی معنی می کند. آنکه او را پندارهای بی معنی و توهمات نابجاست. ( یادداشت بخط مؤلف ). وسواسی. ( ناظم الاطباء ).
دچار خیالات.
صاحب سوئ ظن بسیار در تداول عوام آنکه پیش خود تصورات بی معنی می کند.
💡 یا خیالاتی که در ظلمات او میپرستدشان برای گفت و گو
💡 حافظا محض حقیقت گوی یعنی سر عشق غیر از این گویی خیالاتی به تخمین بستهاند
💡 ای حریفان من از آنها نیستم کز خیالاتی درین ره بیستم
💡 قبله کردم من همه عمر از حول آن خیالاتی که گم شد در اجل
💡 چون کژدم خفته شده در بیغله مشغول بینند خیالاتی در بیهده هموار
💡 آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مهرویان بستان خداست