لغت نامه دهخدا
حادثات. [ دِ ] ( ع اِ ) ج ِ حادثة:
باغی کز او بریده بود دست حادثات
کاخی کز او کشیده بود دست روزگار.فرخی.شکم حادثات آبستن
از نهیب تو آفکانه کند.مسعودسعد.
حادثات. [ دِ ] ( ع اِ ) ج ِ حادثة:
باغی کز او بریده بود دست حادثات
کاخی کز او کشیده بود دست روزگار.فرخی.شکم حادثات آبستن
از نهیب تو آفکانه کند.مسعودسعد.
= حادثه: بمان ز آتش غوغای حادثات مصون / چنان کز آتش نمرود بود ابراهیم (انوری: ۳۵۴ ).
جمع حادثه
( اسم ) جمع حادثه پیش آمدها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با کدامین دست بردی حادثات دهر را از جمال دلربایی آینه بستردهای
💡 سیلاب حادثات ز فریادیان ماست تا همچو کوه پای به دامن شکسته ایم
💡 شاها ز حادثات فلک در کشیده ام آورد رنج حادثه کار دلم به جان
💡 کلاه گوشه میمون اوست کشتی نوح هر آنگهی که بود حادثات طوفانی
💡 خاکساران ایمنند از ترکتاز حادثات پشتبان کلبه ما گرد ویرانی بس است
💡 از حادثات دهر و جفاهای روزگار خود هیچ بود آنچه مرا در شمار بود