قابض ارواح

لغت نامه دهخدا

قابض ارواح. [ ب ِ ض ِ اَرْ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) جان گیر. ( روضة العقول ). جان ستان. جان ستاننده. گیرنده جانها. || ( اِخ ) ملک الموت. عزرائیل: محمد مصطفی که خواجه هر دو سرا بود قابض ارواح از عالم جلال به قضای جانش آمد. ( قصص الانبیاء جویری ص 230 ). نه از حشمت محتشمان باک دارد نه بر ضعیفی بیچارگان ببخشاید. این قابض ارواح این هادم لذات است. ( قصص الانبیاء جویری ص 243 ).
قابل انوار عدل، قابض ارواح مال
فتنه آخر زمان از کف او مصطلم.خاقانی.

فرهنگ فارسی

جان گیر جان ستان.

جمله سازی با قابض ارواح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قاسم ارزاق کیست؟ ریزه خور خوان او قابض ارواح کیست؟ بندۀ فرمانگذار

💡 نمود قابض ارواح اذن چون حاصل به پای بوس رسول خدای شد واصل

💡 کبریای تو چنان قابض ارواح شدست که وجودش صفت کون و مکان است مکین

💡 عید چون قابض ارواح بر او تازد نیش زن بر وی چون تافته مار آید

💡 جهان حشمت و گردون اقتدار که هست سنانش قابض ارواح و خامه اش محیی

💡 علی که قابض ارواح بی اجازه او به قبض روح کسی ناید از صغار و کبار

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز