حذاق

لغت نامه دهخدا

حذاق. [ ح ُذْ ذا ] ( ع ص، اِ ) ج ِ حاذق. زیرکان.
حذاق. [ ح َذْ ذا ] ( ع ص ) سخت ماهر:
ای ز نعت تو عاجز و حیران
وهم حذاق و فکرت کیاس.مسعودسعد.
حذاق. [ ح ِ / ح ُ ] ( ع اِ ) ج ِ حِذقة:ترکت الحبل حذاقاً؛ یعنی پاره پاره. ( منتهی الارب ).
حذاق. [ ح ِ ] ( ع مص ) حِذق. حذاقت: حذق الصبی القرآن او العمل حِذقاً و حِذاقاً و حذاقةً؛ آموخت کودک قرآن را یا کار را و زیرک شد در آن. || یوم حذاق الصبی؛ روز قرآن ختم کردن کودک. ( منتهی الارب ). || سخت زیرک سار شدن در کاری. ( تاج المصادر بیهقی ).
حذاق. [ ح ُ ] ( اِخ ) قبیله ای است. ( مهذب الاسماء ).

فرهنگ عمید

= حاذق

فرهنگ فارسی

جمع حاذق
( صفت اسم ) جمع حاذق
قبیلهای است

جمله سازی با حذاق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای ز نعت تو عاجز و حیران وهم حذاق و فکرت کیاس

کلمه یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز