( آبسال ) آبسال. ( اِ مرکب ) باغ. حدیقه:
همی تابد ز چرخ سبز عیوق
چو آتش بر صحیفه ی ْ آبسالی.ناصرخسرو.
ابسال. [ اِ ] ( ع مص ) گرو کردن. به گرو دادن. || به هلاک سپردن. || حرام کردن چیزی. || دل نهادن بر. || پختن و خشک کردن غوره ٔخرما. || به معرض نهادن. عرضه کردن. || در خذلان گذاشتن. ( زوزنی ). بخواری گذاشتن.
( آبسال ) (اِمر. ) بهار، آبسالان.
۱. به گرو دادن، گرو کردن.
۲. حرام کردن چیزی.
( آبسال ) ( اسم ) بهار. در فرهنگها آبسال و آبسالان را بمعنی باغ گرفته اند و صحیح نیست. ( مینوی ).
باغ حدیقه
آبسالان:فصل بهار، موسم بارندگی، سال پر آب وباران، به معنی باغ و بوستان
اسم: آبسال (دختر) (فارسی) (تلفظ: absal) (فارسی: آبسال) (انگلیسی: absal)
معنی: باغ، بستان، بهار
💡 چون سلامان با همه حلم و وقار کرد در وی عشوهٔ ابسال کار،
💡 نقش ابسال از ضمیر او بشست مهر روی زهره بر وی شد درست
💡 شاه یونان چون سلامان را بدید کو به ابسال و وصالش آرمید
💡 تا به تدریج او به زهره آرمید وز غم ابسال و عشق او رهید
💡 کیست ابسال این تن شهوتپرست زیر احکام طبیعت گشته پست
💡 غصه مجنون و خوبروئی لیلی قصه ابسال و روزگار سلامان