بیلَک، در زبان فارسی، واژهای است که در قاموت واژهنامهها به عنوان اسم مصغر بیل شناخته میشود. این کلمه به معنای بیل کوچک است و در منابع معتبری مانند ناظمالاطباء نیز به همین معنا به کار رفته است. برابرهای دیگر آن در متون قدیمی، بیلچه و بیل خرد ذکر شده که همگی بر ابزاری کوچکتر از بیل معمولی دلالت دارند.
در حوزهٔ تیراندازی و اسلحهشناسی، بیلَک به نوعی پیکان یا سرنیزه اشاره دارد که دارای دو شاخه است. این نوع تیر، با نامهایی همچون تارکش نیز شناخته میشود و به دلیل شکل متمایز آن، که به بیل کوچکی میماند، به پیکان شکاری معروف است. این طراحی دو شاخه، معمولاً برای اهداف خاصی مانند شکار به کار میرفته است.
برخی از پژوهشگران، از جمله مؤلف کتاب مؤیدالفضلا، بر این باورند که ریشهٔ واژهٔ بیلَک به زبان هندی بازمیگردد. با این حال، این واژه در طول زمان به طور گسترده در زبان فارسی به کار رفته و در متون کهن و حتی گفتار عامیانه جا باز کرده است. بنابراین، اگرچه ممکن است خاستگاهی غیرفارسی داشته باشد، اما امروزه به عنوان یک واژهٔ کاملاً فارسیشده شناخته میشود.
بیلک. [ ل َ ] ( اِ مصغر ) بیل کوچک. ( ناظم الاطباء ). بیلچه. بیل خرد. || قسمی از تیر که آن را پیکان دوشاخی باشد و تارکش نیز گویند. نوعی از پیکان که آن را مانند بیل کوچکی سازند و آن راپیکان شکاری نیز گویند. مؤلف مؤیدالفضلا گوید این لغت هندی است لیکن در فارسی مستعمل شده است. ( از برهان ). نوعی از پیکان تیر که پهن باشد. ( غیاث از کشف ورشیدی و برهان ) ( ناظم الاطباء ). تیری را گویند که پیکان آن به ترکیب بیل ساخته شده باشد. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). نوعی از پیکان تیر است که آن را پهن و درازسازند مانند بیل. ( فرهنگ جهانگیری ) ( رشیدی ). پیکانی که آن را مانند بیل کوچک سازند. ( جهانگیری ). تیر نیم شکاری و این لغت هندی است مستعمل در پارسی شده و آن را فیلک نیز خوانند. ( شرفنامه منیری ):
به تیغ ای شه جدا کردی بنات النعش را ازهم
به تیر و ناوک و بیلک بهم بردوختی جوزا.مسعودسعد.شیر فلک از بیلک او برطرف کون
زانگونه گریزنده که آهو بکمر بر.سنایی.و آن دل که در میان دو بیله بکین تست
در وی رسد ز قوس فلک زخم بیلکی.سوزنی.زود آ که آسمان ممالک تهی کند
از دیو فتنه بیلک همچون شهاب تو.انوری.بیلکی کز شست میمونت رود
چون اجل جوشن گسل دلدوز باد.انوری.غلام خنجر او گشته زنده پیلی مست
مطیع بیلک او گشته شرزه شیری نر.انوری.آن بیلک جبرئیل پرّت
عزرائیل است جانوران را.خاقانی.بیلک شه که خون گوران ریخت
مگر آتش ز بهر آن انگیخت.نظامی.همان بیل زن مرد آلت شناس
کند بیلکش را به بیلی قیاس.نظامی.یکی آهنین پنجه در اردبیل
همی بگذرانید بیلک ز پیل.سعدی.خنجر بهرام در پشت اسد خسته کرد
بیلک بهرام گور در شکم شیر غاب.سیف اسفرنگ.اگر چه سخت چشمیها بسی کرد
هم از کیش محمد بیلکی خورد.خسرو دهلوی.( مفعول خوردن قوم کافر مغول است ). ( یادداشت مؤلف ).
جود تو بیلکی نبود ور بود همی
در حق خصم بیلک و بر دوست لک بود.امیرخسرو ( از جهانگیری ). || پند نیک. ( ناظم الاطباء ). بیلیک. || رای نیک. ( ناظم الاطباء ). بیلیک. اما دو معنی اخیر منحصر به همین مأخذ است. || کنایه از آلت تناسل است:
( ~. ) (اِمصغ. ) ۱ - نوعی پیکان شبیه بیل کوچک. ۲ - تیر دو شاخه.
(لَ ) ( اِ. ) ۱ - منشور پادشاهان. ۲ - قبالة خانه و باغ و مانند آن.
منشور پادشاهان، قبالۀ خانه و باغ.
نوعی پیکان پَهن یا دوشاخه: همان بیل زن مرد آلت شناس / کند بیلکش را به بیلی قیاس (نظامی۵: ۹۱۵ )، وآن دل که در میان دو بیله به کین توست / در وی رسد ز قوس فلک زخم بیلکی (سوزنی: لغت نامه: بیله )
منشور، پادشاهان، قباله خانه وباغ
( اسم ) ۱ - بیل کوچک. ۲ - نوعی پیکان شبیه بیل کوچک پیکان شکاری. ۳ - تیر دو شاخه.
فیله. در یونانی فیلای نام جزیره ای در جنوب مصر میان نیل بالای سد اسوان. بیشتر سال زیر آب است و محل معبد ایسیس.
بَیلک
رجوع شود به:فیلای
منشور پادشاهان.
قبالة خانه و باغ و مانند آن.
نوعی پیکان شبیه بیل کوچک.
تیر دو شاخه.