تکاسل. [ ت َ س ُ ] ( ع مص ) کاهلی نمودن بی کاهلی. ( زوزنی ) ( از اقرب الموارد ). خود را کاهل و سست نمودن. ( غیاث اللغات ). خود را کاهل نمودن. ( آنندراج ): معاذیر نامقبول در میان نهاد وراه تقاعد و تکاسل پیش گرفت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 341 ). اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند هرآینه در معرض خطاب آیند. ( گلستان ).
(تَ سُ ) [ ع. ] (مص ل. ) کاهلی نمودن، خود را به کسالت زدن.
۱. کسل شدن، سستی و کاهلی کردن.
۲. سستی، تنبلی.
کسل شدن، سستی وکاهلی، سستی وتنبلی
۱ - ( مصدر ) کاهلی نمودنبکاهلی زدن سستی نمودن. ۲ -( اسم ) تن آسانی کاهلی تنبلی. جمع: تکاسلات.
کاهلی نمودن، خود را به کسالت زدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وی سروری که مسرع حکم تو باد را گوید بطعنه کاین چه درنگ و تکاسلست
💡 نه عقل در این دیده گه رمز تفاوت نه طبع بدان داده گه سیر تکاسل
💡 تکاسل حریصی سخن چینی است که سرمایۀ شرک و خودبینی است
💡 مس قلبی چه تکاسل کنی اکسیر طلب زان چه حاصل که به تلبیس زراندوده شوی
💡 پوینده استری که چو صرصر به پای سعی ننهاد دست طبع شکال تکاسلش
💡 گفتم اندر عشق تکاسل و تغافل نشاید و کاهل بد دل را جز بیحاصلی حاصل نیاید، عاشق را جان بر دست باید و مرید عشق را حلق اندر شست.