خون دل

لغت نامه دهخدا

خون دل. [ دِ ] ( ص مرکب ) دل خون. خونین دل:
بیا وز غبن این سالوسیان بین
صراحی خون دل و بربط خروشان.حافظ.
خون دل. [ ن ِ دِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) خونی متعلق به دل. || کنایه از شیره و عصاره دل. عصاره زندگی:
خون دل شیرین است این می که دهد رزبان
زآب و گل پرویز است این خم که نهد دهقان.خاقانی.از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپیدابرو وین مام سیه پستان.خاقانی. || کنایه از سخن موزون. ( آنندراج ). || کنایه از سخنی که عاقبت دل را سروری بخشد. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). || کنایه از غصه و اندوه و غم باشد. ( از برهان قاطع ) ( از آنندراج ) ( از انجمن آرای ناصری ) ( از ناظم الاطباء ):
چو اینست حال شکم زیر گل
شکر خورده انگار یا خون دل.سعدی ( بوستان ).

فرهنگ فارسی

خونی متعلق به دل یا کنایه از سخن موزون

جمله سازی با خون دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جز محبّت چیست تقصیر و گناهم کاین چنین در ایاغم خون دل باید همی جای عقار

💡 دم بدم خون دل از دیده روان می کردم اشک می ریختم و آه و فغان می کردم

💡 کیست امروز درین باغ بغیر از صائب ؟ عندلیبی که چکد خون دل از منقارش

💡 دیو سپید دیوی است که پزشکان بر این باور بودند خون دل و مغز او داروی کوری کیکاووس و سپاهیانش است.

💡 تویی که تا مژه برهم زنی روان گردد مرا ز زخم در ون خون دل سوی دامن

💡 لب خونخوار تو جز خون دل افزون نکند چشم تو جز جگر سوختگان خون نکند

کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
شکوه کردن یعنی چه؟
شکوه کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز