بجانی

لغت نامه دهخدا

بجانی. [ ب َج ْ جا ] ( ص نسبی ) منسوب به بجانه از شهرهای اندلس. ( از معجم البلدان ).
بجانی. [ ب َج ْ جا ] ( اِخ ) ابوالفضل مسعودبن علی از رواة بود. ( از معجم البلدان ).
بجانی. [ ب َج ْ جا ] ( اِخ )ابوالحسن علی بن معاذ مردی فصیح و شاعر و نسابه و ازرواة بود ( حوالی 307 هَ. ق. ) ( از معجم البلدان ).

جمله سازی با بجانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بجانی میدهی بوسی و هم خشم؟ در این سودات این صفرا نگنجد

💡 مردان رهش زنده بجانی دگرند مرغان هواش زآشیانی دگرند

💡 از تو دشنامی بجانی میخرم زانکه دشنام تو هم موزون بود

💡 آزاده نسب زنده بجانی دگرست و آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است‌

💡 من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد هیچ‌کاری به طلب عاشق هر جایی را

بلبل یعنی چه؟
بلبل یعنی چه؟
تخمم یعنی چه؟
تخمم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز