بی ریش

لغت نامه دهخدا

بی ریش. ( ص مرکب ) ( از: بی + ریش ) آنکه ریش بر زنخ ندارد. ( یادداشت مؤلف ). کوسه: کوسه بی ریش دلی تنگ داشت. ( یادداشت مؤلف ). || ساده عذار و ساده رو. ( آنندراج ). کودکی که ریش در نیاورده باشد. غیر ملتحی. ( ناظم الاطباء ). امرد. ( یادداشت مؤلف ): نوشتکین... بحکم آنکه امارت کوزکانان او داشت و آن جنگ بخواست هرچند بی ریش بود و در سرای بود امیر اجابت کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 572 ).
جواب داد سلام مرا بگوشه ٔریش
چگونه ریشی مانند یک دو دسته حشیش
مرا بریش همی پرسد ای مسلمانان
هزار بار بخوان من آمده بی ریش.انوری.رجوع به ریش شود. || پسر بد. پسر بدکاره. مخنث. مکیاز. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ معین

(ص مر. ) مخنُث، اَمْرَد.

فرهنگ عمید

پسری که هنوز ریش درنیاورده.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه ریش ندارد بی مو. ۲ - امرد مخنث.

ویکی واژه

مخنُث، اَمْرَد.

جمله سازی با بی ریش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 محبت خون دلی گم کردنی گم کردنی دارد سری بی داغ سودا سینه ای بی ریش نگذارد؟

💡 پسرم، نور بصرم، من از تو غافل نیستم، تو چرا از خود غافلی؟ گشت باغ و سر راغ شیوه درویشان است، نه عادت بی ریشان. سیاحت امردان با رندان، رسم لوندان است نه مردان.

💡 فاقه و ادبار بی ریشی خور و بسیار خور باد سرد از یاد بیریشی زن و بسیار زن

💡 گاه بی ریشیت گنتم دست بر دیوار نه ممرا گفتی رو ای غرزن سر دیوار زن

💡 زنجیره کجا؟ حنا و حمام کجا؟ زنجیره نشین مثل تو بی ریش خوش است

اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز