بوزه. [ زَ / زِ ] ( اِ ) شرابی باشد که از آرد برنج و ارزن و جو سازند و در ماوراءالنهر و هندوستان بسیار خورند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). شراب برنج. ( رشیدی ). اسم مرز است که بعربی فقاع نامند. ( فهرست مخزن الادویه ):
چنان باشد سخن در جان جاهل
چو درریزی به خم بوزه ارزن.ناصرخسرو.ز نور عقل کل عقلم چنان تنگ آمد و خیره
کز آن معزول گشت افیون و بنگ و بوزه و شیره.مولوی ( از آنندراج ).گر از بوزه خانه رسد بوزه کم
چو بوزه کف خویش ساید بهم.ملاطغرا ( از آنندراج ).|| تنه درخت. ( برهان ) ( آنندراج ) ( شرفنامه منیری ). تنه درخت که نرد نیز گویند. ( رشیدی ) ( جهانگیری ). رجوع به بوز شود.
(زِ ) ( اِ. ) شرابی که از آرد برنج و ارزن و جو تهیه کنند.
شرابی که از برنج، ارزن، یا جو تهیه می شود: ز دونان چون طمع داری کرم های جوانمردان / خرد داند که در عشرت شرابی ناید از بوزه (ابن یمین: مجمع الفرس: بوزه ).
( اسم ) تن. درخت.
شرابی که از آرد برنج و ارزن و جو تهیه کنند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شکر بوزه با نوک دندان دراز شکر خواره را کرده دندان دراز
💡 شنیدهام که: دوا درد را کند چاره چه چاره، چون که من خسته را دوا بوزه؟
💡 زرد و درازتر شده از غاوشوی خام نه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربوزه
💡 بگو که: بوز نما، تا به چند وعده دهی؟ امید نو زنم و نو وزین مرا بوزه
💡 فلک روزکی چند بر زید و عمرو اگر بوزه پیمود بر جای خمر