خامل. [ م ِ ] ( ع ص ) گمنام. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ) ( منتهی الارب ) ( فرهنگ شعوری ج 1 ص 372 ). بی نام. ( مهذب الاسماء ): در مجلس عام از هرگونه مردم کافی و خامل حاضر بودند. ( تاریخ بیهقی ).|| بی قدر. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ) ( منتهی الارب ). پست: هر که رای ضعیف... دارد از درجتی عالی به رتبتی خامل میگراید. ( کلیله و دمنه ). مرد هنرمند و بامروت اگر چه خامل منزلت باشد بعقل و مروت خویش پیدا آید. ( کلیله و دمنه ).
بانگ و صیتی جو که آن خامل نشد
تاب خورشیدی که آن آفل نشد.مولوی ( مثنوی ).- خامد و خامل؛ گمنام. بی نام.
(مِ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - گمنام. ۲ - بی قدر، فرومایه.
۱. گمنام، بی نام ونشان.
۲. فرومایه، بیقدر.
(اسم صفت ) ۱ - گمنام بی نام و نشان. ۲ - بی قدر فرومایه. جمع: خاملین.
گمنام.
بی قدر، فرومایه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در پیش خامل دو زبانش بگوش جود اومید خلق چشم توقّع چهار کرد
💡 به گیتی شمع رخسار تو روشن بدوران ذکر بدخواه تو خامل
💡 ولی گهی که بود شهره در هنر چو توئی شگفت نیست اگر چون منی بود خامل
💡 و چنان خواندم که مردی خامل ذکر نزدیک یحیی بن خالد البرمکی آمد و مجلس عام، از هر گونه مردم کافی و خامل حاضر؛ مرد زبان برگشاد و جواهر پاشیدن گرفت و صدف برگشادن. تنی چند را از حاضران عظامیان حسد و خشم ربود، گفتند:
💡 بانگ و صیتی جو که آن خامل نشد تاب خورشیدی که آن آفل نشد